The Devil, Probably ★★★★★

شاید شیطان، شاید انسان ! و این خود ما هستیم عریان و بی حجاب به تناقض یادداشت های  زاویه ی منزوی .(( پس چه کسی است که بشریت را به ریشخند گرفته ؟-شاید شیطان! ))و اتوبوس تصادف می کند و صدای کر کننده ی بوق ماشین ها بلند می شود تا به شکلی طعنه آمیز این تفکر به سخره گرفته شود . تاریکی حادث است از عدم نور . و بی نوری استعاره ایی از فقدان‌انگشت اشارتگر بودا و ایثار مسیح . من و تو و ما مضطریم، از درون به خالی چنگ می زنیم تا از برای نجات برخیزیم . اما شارل هدایتگری است تنها ( همانند خود برسون) او می گوید به چپ و راست کفش باید به اندازه فشار آورد تا درست راه رفت . و این خود جزئی است از هدایت، جزئی است از کل به مانند پلان های خود برسون .  اما یک جز در برابر کلیت همواره محکوم و نیازمند اصلاح است . و در مقابل شکل گیری مخالفتی توامان با انفعال و تن نسپردن به قواعد عادت شده . دیگر نمی توان پرده های خواب را درید، تنها می توان تن نسپرد چون شارل چون برسون به جهانی که عاری است از سکوت و خلوت دل ، در حالی که سبک سرانه در حال سقوطیم  . ویکتور هوگو در خصوص کلیساها می گوید : (( این مکان ها مقدس هست ... کلیسا یک مکان الهی است مادامی که خدا وجود دارد و به محض آنکه کشیشی ظاهر شود دیگر خدا در آنجا حضور نخواهد داشت )) . کشیش مدلولی برای خداست، نشانه ایی از حضور، نشانه ایی که حضور او را محصور می کند . حال اگر این نشانه ها از بین بروند عشق بازی با حقیقت آغاز می شود و حلاج گفت : (( معرفت دیدن ذات اشیا است . ))در آن بحرید کاین عالم کف او استزمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی (مولوی)
انسان معاصر ما  با تفکر انسان غار نشین و با همان بدویت مشغول شکار جهان است . تفکری که اورا هموراه سوژه می کند و جهان را برای او ابژه ایی قابل تغییر که دائما در حال دست یازی به آن است . انگار تمام مشکل های او از این ریشه گرفته است که همسو با رشد صنعت و علمش، معنویاتش در پستو مانده  و پا به پای آن رشد نکرده است  . گویی آدمی تنها پایش‌ را به چپ گذاشته نه به راست . او در مفاهیم بنیادین معرفتی اش نیز این چنین عمل می کند . ما عادت پذیریم و زندانی عادت ها و همین است که سبب می شود بی تفاوت بشویم و بگذریم و به مدلول ها و معناهای از پیش تعین شده مفعولانه تن بدهیم . این جهان جنگ است چون کل بنگری ذره ذره چو دین با کافری جنگ فعلی هست ازجنگ نهانزین تخالف آن تخالف را بدان(مولوی)در حالی که این جهان برای شارل ها‌ جنگ است، جنگ مفاهیم و ارزش ها، او می خواهد دال هارا آزاد بکند و هم از این رو است که او تفکراتش را فاش نمیکند تا در قید ها گرفتار نشود تا به تجربه ی یگانی با جهان برسد . و او باز می گردد به مسئله ایی بنیادین : بودن یا نبودن ! مسئله ی او بودن است اما نه اینگونه ابلهانه سست و بی تفاوت بودن .
پ.ن :  زاویه ی منزوی( تعبیری از داستایوفسکی در یادداشت های زیر زمین)  در نوشته اشارتگر به تناقض های درونی انسان که به نوعی دستمایه ی اثر داستایوفسکی نیز هست ‌.