Asphyxia ½

به امید رویت نشانی از جیرانیِ «شام آخر»، به دیدنِ «خفگی» رفتن اگر برای مسامحه‌کارها سرخوردگی به بار نیاورد قطعا حال و حالتی کدر را موجب خواهد شد که سرسنگینی می‌آورد و دلیل آن ‌هم معلوم است. خفگی همان‌طور که نام‌اش فریاد می‌زند، فیلم زیبایی نیست و قرار هم نیست که باشد. داستان در تیمارستان می‌گذرد و اگر حتی خانه و کاشانه‌ای هم در این فیلم به چشم می‌خورد همان قد و پهنا و کیفیتِ حال تیمارستان را دارد. خشونت و جنون با یک صدای چرخ‌دنده‌ای لی‌لی‌کنان از در و دیوار فیلم بالا می‌روند بی‌آنکه فیلم شاعرانگی و لذت نوعی نوازشِ قبل از ذبح را به مخاطبِ خود بچشاند. در این فیلم و در همین تیمارستان همه به طرز بی‌منطقی آگاه‌اند و هشیار. نباید این‌طور باشد که هست و از ظاهر امر برمی‌آید که انگار واجب است خاصیت درمان و درماندگی از محوطه‌ای به نام "تیمارستان" سلب شود و به آن نام یک ساختمان اداری بودن را تلقین کند که برای تسکین بیمار از جیغ‌های عصبی یک عبارتِ "آرام‌باش" کافی است و نیازی به آن قرص‌های قوی و آن عرقِ کبودِ گوارایی که از جسم تیمارستان می‌چکد، که چشم ما همیشه به دیدن آن‌ها عادت داشت نیست. خفگی به گاراژی متروکه می‌ماند که هم می‌تواند با آن خشونتِ زنگ‌زدگیِ لولاهای درهایش آدم را به کنجی پناهنده کند و هم او را به جنونِ پخش کردن موسیقی روی آتش وادارد و فندکی را به مثابه‌ی یک لعبت پیش رویش بیندازد از برای چمباتمه زدن‌های بی‌قوت و بی‌توشه.
اما با همه‌ی این‌ها سلیقه‌ی جیرانی در رنگ‌بندی سپید و سیاه و چینشِ فکرشده‌ی اشیاء و به خدمت گرفتن برف و باران‌ و عطای نقشی متوحش به آن‌ها، همگی کمک‌های قابل توجهی برای هرچه خوش‌ساخت‌کردن این فیلم بودند و برای مثال آن کلیدهای آسانسوری که بیشتر به استخوان شبیه بودند و آن نوعِ پوستِ صحرا (الناز شاکردوست) خوب در فیلم نشسته بود و توانست اثری دلپذیر به جا بگذارد. بازی نوید محمدزاده و الناز شاکردوست و پردیس احمدیه را نیز می‌توان در یک رده قرار داد و به هر روی بازی‌های معقولی را به آنان نسبت داد؛ اما در بین آن‌ها نوید محمدزاده هنوز جای ارائه‌ی بازیِ پرالتهاب‌تر و گرم‌تری را داشت که در خفگی کمی پنهان بود.
جمع سخن این‌که، امشب که ۱۵ آبان بود در تماشاخانه‌ی پارس فیلم را دیدم که می‌توان گفت خفگی به معنای واقعی یک دمِ سرد است که شاید برای انتخاب شدن احتیاط بیشتری بطلبد