Killer of Sheep

Killer of Sheep

هفتاد و ششمین گفتگوی سینمایی حلقه فتوژنی

Killer of Sheep (1978)
Director: Charles Burnett








مهدیس : « فاصله ی انسان ها از هم ریشه در مسئله ای عمیق دارد.بی معنایی همه جاگیری که در تراز اجتماعی و فرهنگی حکم فرماست.این وضعیت شبیه توصیف مارکس از بیگانگی کارگر در دوره ی سرمایه داری است.به نظر مارکس از آنجایی که کارگران از انسان بودنشان بیگانه شده اند پس از یکدیگر نیز بیگانه شده اند و اگر نتوانند رفتار انسانی سالمی با خودشان داشته باشند نمی توانند با یکدیگر هم چنین رابطه ای برقرار کنند.به همین قیاس بسیاری از شخصیت ها در فیلم ها نمی توانند روابط انسانی سالمی با هم برقرار کنند چرا که آن ها احساس معناداری نسبت به خود ندارند که بتواند با دیگران ارتباط برقرار کند».

پریسا : ما در فیلم شاهد لحظات و مواجهه های تلخی بین زن و شوهر هستیم که از این جهت ممکن است روی احساسات مخاطب تاثیر ناخوشایندی را بگذارد.به دلیل شرایط اقتصادی و محیطی ما هیچگونه تماس عاطفی را بین این زوج نمی بینیم.در طول تاریخ سفیدپوستان به سیاهان خشونت فراوانی را روا داشتند اما ما در این فیلم به نوعی شاهد چرخه ی بازتولید خشونت هستیم و می بینیم که سیاه پوستان بین یکدیگر هم دست به خشونت علیه هم می زنند و نمی توانند باهم مدارا کنند.

امید : بسیاری از مولفه های درون فیلم مثل سادگی و استفاده از نابازیگرها و نور و صدای طبیعی محیط و حمل دوربین روی دست یادآور سینمای نئورئالیسم ایتالیا است.این فیلم با بودجه ای کمتر از ده هزار دلار ساخته شده و پایان نامه ی دانشجویی کارگردان در دانشگاه UCLA بوده است و به مدت دوسال آخر هفته ها فیلمبرداری انجام میشده است.او از بزرگان سینما مثل روسلینی،کاساوتیس،دسیکا و … که به آنها علاقه مند بوده است الگو گرفته و ما ردپای این اشخاص را در این فیلم بخوبی می توانیم ببینیم.همچنین این فیلم بدلیل استفاده از موسیقی های معروف سال ها در امریکا اکران نشد به این دلیل که کارگردان بودجه ای برای پرداخت حق پخش این موسیقی ها نداشته است.

علی : این فیلم بسیار پراکنده و بی نظم می باشد و فاقد روایتی منسجم است.این پراکندگی و عدم روایت را ما در اوایل فیلم بیشتر شاهدیم که موجب می شود مخاطب درک درستی از شخصیت پردازی و سیر روایی فیلم نداشته باشد.ایرادات فنی بسیاری که در این فیلم به چشم می خورد را نمی توان به حساب کمبود امکانات و قدیمی بودن آن گذاشت.هشتاد سال پیش جان فورد فیلمی به نام چه سرسبز بود دره من را ساخت که از لحاظ فرم،تصویر،صدا و دیالوگ ها به شدت قوی و کلاسیک است اما در این فیلم متاسفانه ایرادات زیادی در صدا،جای دوربین،دکوپاژ و … می بینیم.البته به نظر بسیاری شاید بتوان این بطالت،شلختگی،آشفتگی و پلشتی ای که در فرم فیلم وجود دارد را بیان عامدانه ی فرمیکی از محتوا و درون مایه ی فیلم یعنی زندگی تحمیل شده بر سیاه پوستان در این فیلم دانست.این مسئله شاید بتواند توجیه گر این فرم شلخته باشد.
در خصوص موسیقی های متن این فیلم هم می توان گفت محتوا در موسیقی اهمیت چندانی ندارد و صرفا باید در خدمت ملودی و فضاسازی قرار گیرد.بنابراین بررسی محتوای موسیقی متن و تاثیر آن در فیلم هم هیچ محلی از اعراب ندارد.

مهدیس : فیلم های نئورئالیستی برخلاف آثار فرمالیستی علی رغم ظاهر ساده شان مباحث عمیقی را در خود مستتر کرده اند.کارگردان این فیلم هم بعد از فارغ التحصیلی با بودجه و امکانات محدود سعی کرده است اثر خود را به بهترین شکل خلق کند.بنابراین با توجه به محتوایی که مدنظر فیلمساز بوده سبک درستی را هم برای پرداخت آن برگزیده است.

پریسا : اگر به تاریخ سینما و اولین روزهای اختراع آن دقت کنیم می بینیم که نخستین فیلم ها مستند و بدون روایت بوده اند مثل خروج کارگران کارخانه و یا ورود قطار به ایستگاه که آثاری بدون روایت هستند بنابراین وظیفه ی سینما روایت مندی نیست در صورتیکه یکی از ویژگی های شگفت انگیزش این است که می شود روایت را در آن گنجاند.همچنین این فیلم بیشتر از آن که بخواهد درباره یک فرد یا خانواده خاص باشد راجع به یک امبیانس،فضا و حال و هوا بود که در یک جامعه و در یک زمان خاصی حاکم است و این مسئله را به عناوین مختلف سعی می کرد بیان کند.بجز خانواده ابتدای فیلم که برایمان روشن نمی شد چه ارتباطی با باقی اجزای فیلم داشتند در لحظات دیگر فیلم هم ما شاهد ورود و خروج شخصیت هایی بودیم که نسبت آن ها با شخصیت های اصلی چندان مشخص نبود و صرفا اهل آن محل بودند و ما به هیچ عنوان از درونیات و عمق آن ها با خبر نمی شدیم.درواقع فیلم تلاش کرد تا مسئله این انسان ها را برای دوام آوردن در این محیط و بقا به مخاطب نمایش دهد.

احسان : هدف فیلم این نبود که قصه و روایت خاصی را دنبال کند و بطورکلی فیلمی توصیفی بود که هر چه از آن می گذشت شخصیت ها،حال و هوا و فضای ناهنجار محیط بیشتر روی مخاطب اثر می گذاشت که بسیار یادآور رویکرد شانتال آکرمن در فیلم ژان دیلمان بود و در آن فیلم هم با گذشت زمان ما با وصف هایی روبرو بودیم که بیشتر مخاطب را درگیر حس و فضا می کرد.رویکرد شاعرانه و قاب های هنری کارگردان در این فیلم بسیار جالب توجه بود.بعنوان نمونه در یکی از قاب های درخشان اواخر فیلم ما در پس زمینه خانواده ای را می دیدیم که کنار ماشین با یکدیگر بحث و جدل می کردند و همزمان با آن ها در پیش زمینه بچه های کوچکی را می دیدیم که به همان سیاق مشغول دعوا و درگیری بودند و این قاب بخوبی توانست مفاهیم عمیقی مثل سیر باطل نسل ها را منتقل کند.ارتباط این فیلم با اگزیستانسیالیسم را هم می توان در سائق مرگ و تنهایی و مسائل وجودی دنبال کرد و شخصیت های این فیلم که در این شرایط اسفبار همچنان می خواستند وجود داشته باشند.

مهدیس : این فیلم نقطه عطفی در سینمای امریکاست به این دلیل که توانسته توصیفی از زندگی را ارائه دهد.این فیلم در عین سادگی به توصیف زندگی در یک سطح پرداخته است.شخصیت اصلی این فیلم اضطراب و یاسی اگزیستانسیالیستی دارد و می خواهد در آن محیط بی نظم به معنا دست پیدا کند.در کتاب سینمای اگزیستانسیالیستی به این نکته اشاره می شود که کل زندگی شامل یکسری رخدادهای متعدد است که به زندگی ما افزوده می شوند و این که ما چه تفسیری از رویدادهایی که خودمان انتخاب شان نکرده ایم داشته باشیم بسیار می تواند بر روی رویکرد ما نسبت به زندگی تاثیر داشته باشد.شخصیت اصلی در این فیلم بسیار تحت تاثیر شرایط است به شکلی که انگار تمام رخدادها حول محور او می چرخد و این مسئله بر اضطراب،یاس و خستگی او دامن می زند.او کسی است که در کشتارگاه کار می کند اما درحقیقت خودش هم به نوعی در جامعه سلاخی شده است.

امید : در مطلبی به این نکته اشاره شده بود که فقر همیشه آن اسلحه و مواد مخدری که در تلویزیون می بینیم نیست بلکه فقر درست شبیه انسان های این فیلم است.افرادی خوب،صادق و سخت کوش که سعی می کنند به زندگی خود ادامه دهند،امیدهای خود را حفظ کنند،فرزندان خود را دوست داشته باشند و کمی هم بخوابند.در این فیلم کم خوابی شخصیت اصلی که ناشی از کار و خستگی زیاد و همچنین تلاش نافرجام برای یافتن معنا در زندگی بود به شدت ناراحت کننده است.

پریسا : شخصیت های این فیلم به قدری درگیر احتیاجات بدوی زندگی مثل نان روزانه هستند که چندان مسئله معنای زندگی برای آن ها مطرح نمی شود و ما فقط تلاش آن ها را برای بقا می بینیم درحالیکه بسیاری از آن ها این فقر و استیصال را کتمان می کردند.رابطه عاطفی شخصیت اصلی و همسرش بسیار تحت شعاع فقر قرار گرفته بود و او مثل کوه یخی شده بود که هرگونه محبتی روی او بی فایده بود.درواقع او با همسرش نه زندگی بلکه مردگی می کرد.

مهدیس : با وجود تمام این مسائل باز هم شخصیت اصلی حاضر به لاپوشانی،ترک موقعیت شغلی و قتل نشد و به خانه و خانواده اش به شدت وفادار بود.درحقیقت اینطور بنظر می رسد که شخصیت اصلی می خواست دنبال معنا باشد اما شرایط و محیط این اجازه را از او سلب کرده بود.در بخش ابتدایی فیلم شخصیت پدر به فرزندش می گوید سعی کن معنی زندگی را بفهمی و در صحنه بعد ما میبینیم که بچه ای پشت چوب سنگر گرفته و بقیه درحال سنگ زدن به او هستند و بازی می کنند.سنگ زدن بچه ها به هم در بازی که بزرگان آینده هستند نشان دهنده ی پیوند عالم بچگی و بزرگسالی ست که ما بخوبی در فیلم این مسئله را می بینیم.در بخش دیگری از فیلم که بچه ها قطار را هل می دهند پسری می گوید می خواهم دنبال تفنگ ام بروم و همین پسر در چند صحنه بعدتر به خواهرش می گوید من مقداری پول نیاز دارم.در فیلم ما میبینیم که گاهی بزرگترها در حال زجر و استیصال هستند اما بچه ها به بازی می پردازند و گاهی هم بچه ها به تقلید از بزرگان می پرداختند که نشان دهنده توانایی کارگردان در به تصویر کشیدن دنیای بچه ها در آن قشر و سطح زندگی می باشد.

علی : نمایش استیصال شخصیت اصلی در چنین محیطی تم اصلی فیلم بود.روایت یک نظام علت و معلولی است که مخاطب را متوجه این مسئله می کند که هر اتفاقی در پی چه اتفاقی می آید و چه نتایجی می تواند داشته باشد.قصه قرار نیست چیز پیچیده ای باشد و در همین حد که مخاطب را متوجه این مسئله کند که الان در کدام قسمت فیلم است کافی می باشد.در فیلم خانه ی دوست کجاست ساخته عباس کیارستمی در بخشی عمده ای از فیلم ما کودک را در حال جستجو در روستای مقابل می بینیم که درواقع قصه پیچیده ای ندارد و در این بستر ساده کارگردان بخوبی مسائل پدیدارشناسی را بکار می گیرد و ما شاهد سادگی مردم روستا و یا صحبت های پیرمرد پنجره ساز هستیم که تاثیرگذاری آن هم به دلیل بستر صحیح روایی فیلم است که مخاطب به آن آگاه می باشد.تنها مسئله ای که در این فیلم بدرستی به آن پرداخت شده بود بجز صحنه های پنچری ماشین،عدم ارضای نیاز جنسی شخصیت زن فیلم توسط شوهرش بود که آن هم به دلیل بازی فوق العاده زن و چشم های گیرای او بود که نیاز و عطش رابطه را می توانستیم از آن ها بخوانیم.

پریسا : یکی دیگر از صحنه های دردناک فیلم آن صحنه ای بود که زن سعی می کرد به شوهر خود محبت کند اما شوهر پذیرای این مسئله نبود و زن هم به اتاق دیگری می رفت و سپس ما شاهد محبت پدر به دخترش بودیم که مادر هم شاهد این صحنه بود که بسیار لحظه دردناکی را رقم می زد.درواقع مشکل زن تنها نیاز جنسی نبود بلکه این بود که هیچگونه اتصال عاطفی بین او و شوهرش وجود نداشت که از دل آن اتصال جنسی هم بیرون بیاید.در حقیقت اینگونه به نظر می رسید که مرد هم خواهان نزدیکی و عاطفه است اما از انجام آن ناتوان است.

امید : نحوه روایت ها با هم متفاوت است و یک روایت ممکن است نظام علت و معلولی مشخصی داشته باشد و گاهی هم مثل این فیلم ممکن است ساختاری هذیان گونه و بی معنی داشته باشند.علی رغم تمام مشکلات و گرفتاری ها شخصیت اصلی هیچوقت به سمت خودکشی نرفت و شاید یک دلیل بزرگ آن محبت و علاقه او نسبت به دخترش بود.در واقع او به هر ریسمانی چنگ می زد تا بتواند زندگی کند.نصف حقوق ماهیانه او خرج خرید موتور ماشین شد که درنهایت نابود شد و باز در ادامه او پولی را به دوستش قرض داد و مهمانی را ترتیب دادند.درحقیقت اگر شخصیت کودک فیلم خانه دوست کجاست به دنبال خانه ی دوستش بود شخصیت اصلی این فیلم هم در جستجوی معنای زندگی اش در عین بی معنایی و پوچی بود.

مهدیس : ما روایت های مختلفی مثل روایت پست کلاسیک و ضد روایت داریم که سبک های متفاوتی دارند که چندان با قواعد نظام مند کلاسیک انطباقی ندارند.فیلم های تجربی و مستند هم در قالب آثار ضد روایت دسته بندی می شوند.
یکی از دردناک ترین صحنه ها در فیلم آن بخشی بود که صدای شعر خواندن بچه ها را درحالیکه تصاویری از کشتارگاه می دیدیم شنیده میشد و این تمهید ادغام فضای کودکان و بزرگسال و تاثیرات آنها بر روی هم یادآور فیلم روبان سفید ساخته ی میشائیل هانکه بود.

پریسا : در قسمتی از فیلم ما بر روی سکانس هایی از بازی بچه ها آهنگی را می شنویم با این مضمون که در امریکا تمام ادیان و تمام نژادها همه در کنار هم مسالمت آمیز زندگی می کنند.این مسئله که تناقضی آشکار با فضای خشن فیلم داشت کمی باعث شعاری شدن فیلم هم شده بود.

امید : این فیلم برای من یادآور کتاب آس و پاس در لندن نوشته جرج اورول بود.این نویسنده با اینکه خانواده ای متمول داشته اما در دوره ای از زندگی اش مستقل زندگی کرده و به نوعی این کتاب را هم از زندگی و شرایط سخت خود الهام گرفته است.در این کتاب جرج اورول را در شمایل گارسونی در رستوران می بینیم که برای بقا تلاش می کند و ما شاهد فقر،بی خوابی و رنج و تهی شدن او هستیم.

پریسا : شخصیت اصلی این فیلم هم به دلیل کار زیاد و دستمزد کم از خود،اطرافیان و نتیجه کارش بیگانه شده بود.کارل مارکس در این خصوص می گوید وقتی همه چیز به کالا تبدیل می شود و انسان تولید می کند تا مصرف کند و برعکس و پولی هم که از این طریق به دست می آید خرج چیزهایی می شود که لزوما نیازی به آن ها نیست ولی سیستم سرمایه داری چنین نیازی را در انسان ایجاد می کند.از خودبیگانگی که ما در شخصیت های این فیلم شاهد بودیم باعث به وجود آمدن بی معنایی و ترس های عمیق اگزیستانسیال می شود.

مهدیس : سوژه ی اگزیستانسیال فیلم فارغ از پیدا کردن معنا تلاش زیادی را برای زنده ماندن می کرد.در قسمت هایی از فیلم ما از بالا به سوژه نگاه می کنیم که در حال شکوه به همسرش به خاطر کم خوابی ست و دوستش همان موقع به او پیشنهاد می دهد که خودت را بکش سپس مرد لبخندی می زند و می گوید نه من خودم را نمی کشم و فرزندش را در آن سوی خانه نگاه می کند و در آن لحظه هم فرزندش ماسکی حیوانی روی صورت گذاشته است.
یکی از نکات برجسته شخصیت پردازی این فیلم این بود که شخصیت اصلی با اینکه در تمام مدت سعی می کرد چهارچوب های اخلاقی را رعایت کند و اعمال درستی را انجام دهد اما در عین حال خود اوست که قاتل گوسفند هم هست و به نوعی به بخاطر نفع شخصی خودش به آن چرخه مرگ کمک می کند.

امید : شغل شخصیت اصلی فیلم که در کشتارگاه مشغول بود بسیار به محتوای فیلم نزدیک بود و در واقع او همیشه به مرگ نزدیک و با آن چشم در چشم بود.در واقع تلاش در چنین جامعه نابرابر و فقرزده ای نتیجه و محصولی نمی تواند داشته باشد و سرنوشت محتوم چنین مردمانی به مانند افسانه سیزیف است که فقط کاری عبث و بیهوده را انجام می دهند و ثمره ای ندارد.
در محله ای که فیلم در آن ساخته شده در سال ۱۹۶۵ شورش عظیمی رخ داده و حدود چهل نفر از ساکنان آن کشته شده اند.همچنین در دهه نود میلادی بعد از کشته شدن یک سیاه پوست بدست پلیس در این محله شورش بزرگ دیگری اتفاق می افتد و بنابراین این محله نقش ویژه ای در تاریخ شهری امریکا داشته است.

علی : در هیچ بخشی از فیلم ما نشانی از ریشه های ظلم،تبعیض و عوامل فقر نمی بینیم.بهتر این بود ما در مقابل چنین خانواده های فقیری افرادی ثروتمند را هم در فیلم می دیدیم تا یک نوع دیالکتیک میان آن ها برقرار شود.پیش زمینه ذهنی که ما از وضعیت سیاه پوستان در آن برهه داریم باعث می شود تا ما وضعیت آن ها را درک کنیم.انتقال مفهوم فقر به واسطه ی دیالوگ و موسیقی های غم‌انگیز نشانی از ضعف بصری و دراماتیک این فیلم می باشد.

مهدیس : در بخشی از فیلم افرادی که به شخصیت اصلی پیشنهاد لاپوشانی قتل را می دهند به همسرش می گویند ما می خواهیم حق مان را از سفیدپوستی که ثروتمند است بگیریم چون ما بدبخت و فقیر هستیم.بنابرابن بخش مهمی از بازنمایی فقر در این فیلم بر عهده ی دیالوگ هایی ست که ما از بازیگران می شنویم.مهمترین ابزار تئاتر و نمایش و سینما،بدن و بیان می باشد و ما نمی توانیم هر بیانی را شعار طلقی کنیم.بنابراین وجود دیالوگ ضروری ست به شرطی که شعارزده نباشد.البته طرز بیان و دغدغه های سیاه پوستان در اکثر فیلم هایی که می بینیم به همین صورت و با یک نوع اغراق و شدت همراه است و نمی توان آن را شعارزدگی قلمداد کرد.

پریسا : خستگی شخصیت اصلی فیلم که بخاطر شرایط سخت اقتصادی نمی توانست زمان کمتری کار کند بزرگترین چیزی بود که فقر را به مخاطب نشان می داد.این فرد بیشتر از همه چیز قربانی فقر سیستماتیک و رخنه کرده در تمام نظام آن جامعه است که اصلا به چنین فردی اجازه کمتر کردن ساعات کاری و فرصت محبت کردن و عشق ورزی را نمی دهد.
همچنین جغرافیایی که ماجرای فیلم در آن اتفاق می افتد بسیار حائز اهمیت می باشد چون در آن مکان یکسری المان ها وجود دارد که انسان ها به واسطه ی آن ها احساس تعلق می کنند و بسیاری اوقات آن المان ها روی آدم ها و رفتارشان تاثیرگذار است.در بخشی از فیلم ما شاهد پرش کودکان از روم بام خانه ها در ارتفاعی بسیار خطرناک هستیم که در واقع یکی از المان های مخصوص این محله است چون احتمال داشت شیوه ساخت خانه ها در این محله خطرساز نباشد و ما این مسائل را بخوبی در فیلم و در رفتار کاراکترها می توانستیم ملاحظه کنیم.







آذر ماه هزار و چهارصد





منابع








سینمای اگزیستانسیالیستی/ویلیام سی.پامرلو/نصرالله مرادیانی


آس و پاس های پاریس و لندن/جورج اورول/زهره روشنفکر


وبسایت رسمی فیلم
www.killerofsheep.com/