About Endlessness ★★★★★

بالاخره کل انتظار سال گذشته در سال جدید به پایان رسید و فیلم آخر روی اندرسون را دیدم. کوتاه اما بی‌نهایت، یک ضربان قلب تمام شده، اما اثرش می‌تواند تا ابد ادامه داشته باشد و به قول دیوید ارلیخ: هفتادوشش دقیقه بهتر از هزارویک شب! جهان روی اندرسون یا حتی جهان خود ما، حرکت مدام سرخوردگی‌هاست و آنچه آن‌را قابل تحمل می‌کند تنوع این سرخوردگی‌هاست. تصویر آغازین کوبنده است، شروعی که آشکارا نقاشی‌ «بر فراز شهرِ» مارک شاگال(تصویر دوم) را به یاد می‌آورد و زوج بر فراز شهر کلن آسیب‌دیده پرواز می‌کنند و چه جالب که نقاشی در سال پایان جنگ جهانی اول کشیده شده است. با پایان این تصویر مثل همیشه با قاب‌هایی روبروییم که نقاشی‌های عینیتِ نو را بخاطر می‌آورند که همانقدر تند و‌ طعنه‌آمیز هستند و انسان درمانده در عصر مترقی و غرورآمیز به قول بکمان را در برابر ما پیش می‌کشند، انسانی که باید به اتوبوس برسد و تنها این اهمیت دارد. در ابتدا که زوجی روی نیمکت پشت تصویر نشسته‌اند، تنها یک کلام می‌شنویم، زن به مرد می‌گوید: سپتامبر است! یک جدول زمانی تخت که ما را به درون فیلم می‌اندازد با همان درجه تختی، روزمرگی ‌و پوچی. وزن قاب‌ها باز هم یکسان است چه صحنه‌ای باشد که در زیر باران پدری بند کفش دخترش را ببندد، چه سقوط هیتلر باشد، چه کشیشی که ایمانش را از دست داده، چه زنی که شامپاینش را دوست دارد و چه ارتش شکست خورده‌ای که به سمت سیبری رهسپار است. سرگذشت نصف و نیمه روح‌های سرگردان گمشده در جستجوی خوشبختی با عبارات کوتاه توسط زن تعریف می‌شوند و آینده‌ای نامعین روایت می‌شود و هر داستان را برای ما "به یاد می‌آورد" گویی که کورکورانه در تاریکی به آنها می‌رسد. فیلم، فیلم لحظات پریشانی و ازخودباختگی است که با نوعی شوخ‌طبعی شیطانی همراه است، انگار کسی گوشه‌ای دارد این دنیا و آدم‌های پریشانش را هدایت می‌کند و می‌خندد خب همینطور است، روی اندرسون همین کار را می‌کند و به صورت موازی آدم‌های این دنیا یعنی مخاطبان را در برابر وضعیت کنونی‌شان قرار می‌دهد. او تا جایی که امکان دارد نور را یکسان تابانیده تا حتی سایه را از جهانش دریغ کند که به طور کامل انسان‌های شاعر محبوبش سزار وایخو را توصیف کند و چیزی را از قلم نیندازد، انسان‌های دردمند بیچاره و بی‌بدن، غرق در نسیان، بدون آنکه «نگاه» کنند، زاده شده از هیچ، ترحم‌برانگیز!